تبلیغات
راه روشن
آخرین مطالب
دعای فرج
دوستی اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ در قرآن كریم
دوستی اهل بیت ـ علیهم السّلام ـ در روایات
محبت اصحاب کساء در کلام نبوی
خلیفه تمام انبیاء و ائمّه در شهر كوفه
خصوصیات حضرت مهدی علیه السلام
ظهور نور و انتقام از ظالم
پیراهن یوسف و ابراهیم كجاست ؟
او را نخواهید دید
ریگ طلا در طواف كعبه
فایده عطسه و برخورد با آن
میلاد سعادت بخش
مردى كهن سال با ظاهری جوان
اوّلین برنامه عملى پس از ظهور و قیام
شهرسازى و تخریب و كُندى حركت افلاك
جبرئیل اوّلین بیعت كننده
تقسیم عادلانه و حكم بر حقایق مذاهب
اطّلاعیه اى بر غیبت كبرى
چهار مطلب ارزشمند در مورد امام زمان
7 حدیث ارزشمند از امام مهدی علیه السلام
آشنائى به تمام لغات و زبان ها و دیگر علوم
دیدار امام عسکری از خانواده نصرانى
دقت در گناه شناسى
مُهر امامت بر ریگ ها
دو نوع پوشش و اظهار حجّت
بارش باران به وسیله استخوان و كشف رمز آن
ارسال كمك براى شیعیان از زندان
توان شنیدن و تحمّل علوم ائمّه علیهم السلام ؟!
افتخار خدمت با حفظ اسرار
نوشیدن آب رحیل و آخرین وضوء
06:46 ب.ظ
26
دگرگونى كواكب با ظهور نور هدایت
                آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فایل , آپلود دائمی,آپلود موزیک

مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان آورده اند:
چون عبداللّه فرزند عبدالمطّلب به حدّ بلوغ رسید، پدرش یكى از زنان شریف به نام آمنه بنت وهب را براى همسرى او انتخاب كرد.
آمنه گوید: چون مدّتى از ازدواج من با عبداللّه سپرى شد و نطفه فرزندم منعقد گردید، هر مقدارى كه از دوران حمل مى گذشت ، نه تنها هیچگونه احساس سنگینى و ناراحتى نمى كردم ؛ بلكه شادابى وراحتى غیر قابل وصفى را در خود احساس مى كردم .
تا آن كه شبى در خواب ، شخصى را دیدم كه به من گفت : اى آمنه ! تو به بهترین خلق خداوند، آبستن گشته اى .
وقتى زمان وضع حمل و زایمان فرا رسید، بدون هیچگونه ناراحتى و دردى ، نوزادم به دنیا آمد.
هنگامى كه آن عزیر وارد این دنیا شد زانوها و دست هاى خود را بر زمین نهاد و سر به سوى آسمان بلند نمود، در همین حال صدائى را شنیدم كه گفت : بهترین و شریف ترین انسان ها به دنیا آمد، او در پناه خداى بى همتا است ، و از شرّ هر ظالم و حسودى در امان خواهد بود.
در همان لحظه ، نورى از من جدا گردید و بین زمین و آسمان را روشن نمود و حالت عجیبى در آسمان و ستاره ها به وجود آمد، به طورى كه مى دیدم ستاره ها همانند تیر، از سوئى به سوى دیگر پرتاب مى شدند.
هنگامى كه قُریش ، چنین حالتى را مشاهده كردند، همه در حیرت فرو رفته و مى گفتند: قیامت بر پا شده است ؛ پس همگى نزد یكى از ستاره شناسان معروف به نام ولید بن مغیره رفتند، تا از جریان آگاه گردند.
او گفت : دقّت كنید، اگر ستاره ها با این وضع نابود مى شوند؛ پس قیامت بر پا خواهد شد و گرنه حادثه اى عجیب رخ داده است كه در طبیعت تصرّف و دخالت دارد.
سپس پیش یكى دیگر از ستاره شناسان یهودى به نام یوسف رفتند و او چون شاهد دگرگونى ستاره ها بود، گفت : در این شب پیغمبرى به دنیا آمده است كه كتاب هاى آسمانى بشارت ورودش را داده اند؛ و او آخرین پیامبر الهى خواهد بود؛ و این دگرگونى موجود در آسمان كه ستاره ها همانند تیر، از سوئى به سوى دیگر پرتاب مى شوند و از رفتن شیاطین به آسمان ها جلوگیرى مى كنند.
پس چون صبح شد، بزرگان قریش در محلّ اجتماع ، گرد هم جمع شدند و خبر ولادت نوزاد عبداللّه فرزند مطّلب را مطرح كردند وبه همراه ستاره شناس یهودى یعنى یوسف به طرف منزل آمنه حركت كردند تا نوزاد عزیز را مشاهده كنند.
همین كه به منزل آمنه رسیدند، قنداقه نوزاد روشنائى بخش را آوردند، یوسف نگاهى به چشم و موهاى آن نوزاد یعنى حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله كرد و یقه پیراهن حضرت را گشود و بر شانه اش خال سیاهى با چند مو دید.
با دیدن این علامت ها، یوسف از جاى خود بلند شد، قریش همگى تعجّب كردند ومشغول خنده و مسخره كردن یوسف شدند.
او از جاى برخواست و گفت : این نوزاد، پیامبر خداست كه با شمشیر عدالت گستر خویش قیام مى كند و با تمام شِرك و بت پرستى مى ستیزد، و با آمدن این شخص ، نبوّت از قوم بنى اسرائیل قطع خواهد گردید.
پس قریش با شنیدن این خبر همه پراكنده شدند.

منبع: اكمال الدّین صدوق : ص 196، ح 39 ، بحارالا نوار: ج 15، ص 329، ح 15، حلیة الا برار: ج 1، ص 36، ح 1.




طبقه بندی: رسول اکرم صلی الله علیه و آله،
برچسب ها: داستانهایی از رسول خدا، دگرگونی عالم در میلاد پیامبر، ولادت رسول اکرم، نور پیامبر، ستارگان،
08:33 ب.ظ
21
رسیدگى به فقراء و نصیحت دلسوزانه

رسیدگى به فقراء و نصیحت دلسوزانه
امام جعفر صادق به نقل از پدران بزرگوارش علیهم السلام ، بیان فرماید:
پشت منزل و مسجد حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله جایگاهى به نام صُفّه براى مسلمانان مهاجرى كه پناهگاه ومنزلى نداشتند، تهیّه شده بود، كه آن ها حدود چهار صد نفر مرد بودند.
حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، روزها از آن ها دلجوئى مى نمود و نیز صبحانه و شام آن ها را تهیّه و تاءمین مى كرد و در اختیارشان قرارمى داد.
روزى حضرت نزد ایشان آمد؛ و دید كه هركس مشغول كارى است ؛ یكى كفش پاره شده مى دوزد، دیگرى لباس و پیراهن خود را وصله مى كند و ... .
حضرت به هر یك از آن ها مقدار ده سیر خرما داد، یكى از آن ها از جاى خود برخاست و اظهار داشت : یا رسول اللّه ! آن قدر به ما خرما داده اى كه شكم ها و درون ما، در حال آتش ‍ گرفتن است .
پیامبر خدا در جواب چنین فرمود: اگر امكانات بیشترى داشتم و مى توانستم ، از دیگر غذاها نیز شما را بهره مند مى كردم ، ولیكن به شما مى گویم كه هركس پس از من زنده باشد، بهره اى كافى از دنیا و نعمت هاى آن خواهد برد، واز بهترین لباس ها و بهترین منزل ها و ساختمان ها استفاده خواهد كرد.
شخصى از آن جمع بلند شد و به آن حضرت عرضه داشت : یارسول اللّه ! من به آن زمان و به چنان زندگى علاقه مند هستم ، به بفرما، كه آن دوران چه وقت فرا خواهد رسید؟
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود: آگاه باشید، ارزش این زمانى كه شما در آن به سر مى برید، بهتر و برتر از هر زمان دیگرى است .
سپس افزود: شما مؤ منین چنانچه شكم هاى خود را از حلال پر كنید، پس میل آن پیدا مى كنید كه از چیزها وغذاهاى حرام نیز استفاده و بهره گیرید

. منبع: مستدرك الوسائل : ج 16، ص 302، ح 18




طبقه بندی: رسول اکرم صلی الله علیه و آله،
برچسب ها: داستانهایی از رسول خدا، رسیدگی به فقرا، نصیحت پیامبر،
12:24 ق.ظ
16
نجات جوان با رضایت مادر

مرحوم شیخ مفید، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حكایت نماید:
روزى به رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، خبر دادند كه فلان جوان مسلمان ، مدّتى است در سكرات مرگ و جان دادن به سر مى برد ونمى میرد.
چون حضرت رسول بر بالین آن جوان حضور یافت ، فرمود: بگو (لا إ لهَ إ لاّ اللّه (؛ ولى مثل این كه زبان جوان قفل شده باشد ونمى توانست حركت دهد، حضرت چند بار تكرار نمود و جوان بر گفتن كلمه طیّبه (لا إ لهَ إ لاّ اللّه ) قادر نبود.
زنى در كنار بستر جوان مشغول پرستارى از او بود، حضرت از آن زن سؤ ال نمود: آیا این جوان مادر دارد؟
پاسخ داد: بلى ، من مادر او هستم .
حضرت فرمود: آیا از فرزندت ناراحت و ناراضى مى باشى ؟
گفت : آرى ، مدّت پنج سال كه است با او سخن نگفته ام .
حضرت پیشنهاد داد: از فرزندت راضى شو. عرض كرد: به احترام شما از او راضى شدم و خداوند نیز از او راضى باشد.
سپس حضرت به جوان فرمود: بگو ) لا إ لهَ إ لاّ اللّه ( ، در این موقع آن جوان سریع كلمه طیّبه را بر زبان خود جارى كرد.
بعد از آن ، حضرت به او فرمود: دقّت كن ، اكنون چه مى بینى ؟
عرض كرد: مردى سیاه چهره با لباس هاى كثیف و بدبو همین الا ن در كنارم مى باشد و سخت گلوى مرا مى فشارد.
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، اظهار نمود: بگو:
)یا مَنْ یَقْبَلُ الْیَسیرَ، وَ یَعْفُو عَنِ الْكَثیرِ، إ قبَلْ مِنِّى الْیَسیرَ، وَاعْفُ عنّىِ الْكَثیرَ، إ نّكَ اءنْتَ الْغَفُورُ الرَّحیم (.
یعنى ؛ اى كسى كه عمل ناچیز را پذیرا هستى ، و از خطاهاى بسیار در مى گذرى ، كمترین عمل مرا بپذیر و گناهان بسیارم را به بخشاى ؛ همانا كه تو آمرزنده و مهربان هستى ،
وقتى جوان این دعا را خواند، حضرت فرمود: اكنون چه مى بینى ؟
گفت : مردى خوش چهره و سفید روى و خوش بو با بهترین لباس ، در كنارم آمد و با ورود او، آن شخص سیاه چهره رفت .
حضرت فرمود: بار دیگر آن جملات را بخوان ، وقتى تكرار كرد.
و در همان لحظه روح ، از بدنش خارج شد و به دست پر بركت پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، نجات یافت و سعادتمند گردید.

منبع: بحار الا نوار: ج 92، ص 342 1 به نقل از امالى شیخ مفید: ج 1، ص 63.


ادامه مطلب

طبقه بندی: رسول اکرم صلی الله علیه و آله،
برچسب ها: داستانهایی از رسول خدا، رضایت مادر، نجات جوان،
12:20 ق.ظ
14
عشق به خدا، یا رسول

محدّثین و مورّخین حكایت كرده اند:
روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، به همراه برخى از اصحاب خود از محلّى عبور مى نمود كه به نوجوانى برخوردند و پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله به آن نوجوان سلام كرد.
نوجوان بسیار شادمان و خندان گردید؛ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، به او خطاب نمود و فرمود: آیا مرا دوست دارى ؟
گفت : آرى ، به خدا قسم ! تو را دوست دارم .
حضرت فرمود: همانند چشمانت ؟
گفت : بهتر و بیشتر.
حضرت افزود: همانند پدرت ؟
گفت : بیشتر.
فرمود: همانند مادرت ؟
گفت : بیشتر
نیز فرمود: همانند جان خودت ؟
گفت : یا رسول اللّه ! بیشتر از هر چیزى ، به تو علاقه مندم و تو را دوست دارم .
در این هنگام حضرت اظهار نمود: آیا همانند پروردگارت و خدایت مرا دوست دارى ؟
نوجوان در این لحظه اظهار داشت : خدا، خدا، خدا، نه ؛ یا رسول اللّه ! هیچ چیزى در مقابل خداوند متعال ارزش ندارد و هیچكس را بر او برترى و فضیلتى نیست ؛ یا رسول اللّه ! تو را به جهت عشق و ایمان به خدا دوست دارم .
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله با شنیدن چنین سخن و اعتقادى راسخ ، متوجّه همراهان خود شد و فرمود: شما نیز این چنین عشق و ایمان داشته باشید و خدا را این چنین دوست بدارید؛ چه این كه آنچه ازنعمت ها و سلامتى در اختیار دارید، همه از الطاف خداوند متعال است .
سپس افزود: و اگر مرا دوست دارید، باید به جهت دوستى و ایمان به خداى سبحان باشد.                           منبع :ارشاد القلوب دیلمى : ص 161.


ادامه مطلب

طبقه بندی: رسول اکرم صلی الله علیه و آله،
برچسب ها: داستانهایی از رسول خدا، عشق به خدا، ایمان راسخ، دوستی به خاطر خدا،
12:19 ق.ظ
13
جوان گمراه ، سعادتمند شد

جابر بن یزید جعفى به نقل از حضرت ابوجعفر، امام محمّد باقر علیه السلام حكایت كند:
در زمان حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، یك جوان یهودى نزد خانواده خود كه همه یهودى بودند مى زیست .
این جوان در بسیارى از روزها نزد رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله مى آمد و چنانچه حضرت كارى داشت ، به ایشان كمك و همكارى مى كرد. و چه بسا پیامبر خدا صلوات اللّه علیه ، براى رؤ ساى قبائل و یا دیگر اشخاص نامه مى نوشت و توسّط آن جوان گمراه نامه ها را براى آن افراد مى فرستاد.
پس از گذشت مدّتى بدین منوال ، جوان چند روز به ملاقات حضرت رسول نیامد، به همین جهت حضرت جویاى حال جوان نامبرده گردید؟
گفتند: مدّتى است كه مریض مى باشد و در بستر بیمارى افتاده است ؛ رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله به همراه بعضى از یارانش براى عیادت ، به سمت منزل آن جوان حركت كردند، همین كه وارد منزل شدند، دیدند كه جوان در بستر خوابیده و چشم هاى خود را بسته است ، و چون حضرت او را صدا زد، جوان چشم هاى خود را باز كرد و گفت : لبّیك یا اباالقاسم !
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله ، فرمود: شهادت بر یگانگى خدا و رسالت من بده و بگو:
(اءشهد اءن لا اله الاّ اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه ).
پدر جوان كه نیز یهودى بود بر بالین پسرش نشسته بود، جوان نگاهى به پدر كرد و لب از لب نگشود.
بار دیگر حضرت رسول سخن خود را تكرار نمود و باز جوان نگاهى به پدر خود كرد و همان طور ساكت ماند، در مرحله سوّم حضرت پیشنهاد خود را مطرح نمود و جوان متوجّه پدر خود گردید.
پس پدر به فرزند خود گفت : آنچه مى خواهى انجام ده و هر چه مى خواهى بگو، جوانى كه تا آن لحظه گمراه بود، لب به سخن گشود: ) اءشهد اءن لا إ له إ لاّ اللّه ، و أ نّك محمّد رسُول اللّه ( و با اسلام آوردن ، سعادتمند و هدایت یافت ؛ و جان به جان آفرین تسلیم كرد.
پس از آن حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله به همراهان خود فرمود: او همانند ما مسلمان گردید، او را غسل دهید، كفن كنید تا بر او نماز بخوانیم و دفنش نمائیم .
و سپس اظهار داشت : الحمدللّه كه توانستم یك نفر را از گمراهى و آتش جهنّم نجات دهم .

منبع:امالى شیخ صدوق : ص 324، ح 10، مستدرك الوسائل : ج 2، ص 153، ح 26.


ادامه مطلب

طبقه بندی: رسول اکرم صلی الله علیه و آله،
برچسب ها: داستانهایی از رسول خدا، جوان گمراه و پیامبر، لحظات آخر عمر،
12:18 ق.ظ
12
توبه نَبیره شیطان و ارتباط با انبیاء

حضرت صادق آل محمّد صلوات اللّه علیهم حكایت فرماید:
روزى پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله در بین كوه هاى مكّه قدم مى زد، چشمش افتاد به مردى بلند قامت ، به او فرمود: تو از جنّیان هستى ، اینجا چه مى كنى ؟
گفت : من هام فرزند هیثم فرزند قیس فرزند ابلیس هستم .
حضرت فرمود: بین تو و ابلیس دو پدر فاصله است ؟
گفت : آرى ؛ فرمود: چند سال عمر كرده اى ؟
پاسخ داد: به مقدار عمر دنیا، آن روزى كه قابیل ، هابیل را كشت ، من نوجوان بودم و مى شنیدم كه آن دو چه مى گویند؛ و كار من این بود كه بین افراد تفرقه و دشمنى ایجاد مى كردم ، و بر بام خانه ها و سر دیوارها مى رفتم و شور و شیون به راه مى انداختم ، و سعى داشتم كه افراد صله رحم نكنند، نیز خوراك و طعام انسان ها را فاسد مى گرداندم .
حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: كارهاى بسیار زشت و خطرناكى را انجام داده اى .
هام گفت : مدّتها است توبه كرده ام و توسّط حضرت نوح علیه السلام هدایت گشتم و سوار كشتى او شدم ، من همراه حضرت هود علیه السلام ، در مسجد هنگام عبادت با دیگر مؤ منین حضور داشتم ، و با حضرت إ لیاس علیه السلام در جریان ریگ هاى بیابان بودم ؛ و آن هنگامى كه خواستند حضرت ابراهیم علیه السلام را در آتش بیندازند حضور داشتم ؛ و چون خواستند حضرت یوسف علیه السلام را به چاه افكنند كنارش بودم ، او را در بغل گرفته و آهسته در چاه نهادم ، هچنین در زندان ، مونس و همدم او بودم .
و نیز مدّتى با حضرت موسى علیه السلام بودم و مقدارى از تورات را به من تعلیم نمود و فرمود: چنانچه حضرت عیسى را ملاقات كردى ، سلام مرا به او برسان ، و حضرت عیسى علیه السلام مقدارى از انجیل را به من تعلیم داد و سپس فرمود: سلام مرا به حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله برسان .
پس یا رسول اللّه ! سلام حضرت عیسى بر تو باد.
رسول خدا صلوات اللّه علیه فرمود: سلام خدا بر او باد و نیز سلام بر تو كه سلام رسان هستى ، اى هام ! چنانچه خواسته اى دارى ، بگو؟
هام گفت : آرزوى من آن است كه خداوند تو را براى هدایت و نجات امّت نگه دارد و این كه امّت ، صادقانه مطیع وصىّ و خلیفه ات باشند، چون كه امّت هاى گذشته به جهت مخالفت و دشمنى با اوصیاى پیغمبرانشان هلاك شدند و تقاضاى دیگر من آن است كه مقدارى از قرآن را به من بیاموزى تا در نماز بخوانم .
حضرت رسول به امام علىّ علیهماالسّلام فرمود: یا علىّ! هام راتعلیم ده و با او مدارا كن .
هام اظهار داشت : یا رسول اللّه ! این شخص كیست ؟ تا همدم او باشم ، چون جنّیان فقط تابع پیغمبر و یا خلیفه او هستند.
حضرت فرمود: اى هام ! خلیفه دیگر انبیاء چه كسانى بودند؟
گفت : خلیفه آدم فرزندش شیث بود، خلیفه نوح سام ، خلیفه هود یوحنّا پسر عموى هود بود و خلیفه ابراهیم اسماعیل ، خلیفه اسماعیل اسحاق ، خلیفه موسى یوشع ، خلیفه عیسى شمعون ، و این ها خلیفه پیغمبران خود گشتند، چون زاهدترین افراد نسبت به دنیا و راغب ترین آن ها در آخرت بودند.
پیامبر خدا فرمود: در كتاب هاى آسمانى چه كسى خلیفه من معرّفى شده است ؟ گفت : در تورات ، شخصى به نام (ایلْیا) ذكر شده ؛ پس حضرت فرمود: این شخص ، همان ) ایلیا( است ؛ و یكى از نام هاى دیگر او، حیدر است .
سپس هام بر حضرت علىّ علیه السلام سلام كرد.
پس از آن حضرت علىّ علیه السلام بعضى از سوره هاى قرآن را به هام نبیره شیطان تعلیم نمود.

منبع: خرایج راوندى : ج 2، ص 856 858، ح 72، بصائر الدّرجات : ص 121، ح 13.


ادامه مطلب

طبقه بندی: رسول اکرم صلی الله علیه و آله،
برچسب ها: توبه نبیره شیطان، نبیره شیطان و پیامبر، داستانهایی از رسول خدا،